محمد اعظم خان ( ناظم جهان )

428

اكسير اعظم ( فارسى )

لاجورد مغسول يك دانگ آميخته ورق طلا دو عدد بر آن پيچيده بخورند و بعد آن تخم بالنگو يك مثقال شربت گاو زبان پنج مثقال گلاب ده مثقال بنوشند و روز ششم دواى روز اول و روز هفتم نسخه روز دوم به عمل آرند و شب هشتم دواى شب چهارم و روز هشتم دواى روز چهارم بنوشند و در اين ايام وقت ظهر شورباى قيمه يا نخوداب گوشت مرغ جوان بخورند و شب پلاؤ و قليهء چلاؤ و بعد اين روز مداومت به خوردن هليلهء مربى به گلاب شسته و شربت از نبات و گلاب و عرق گاو زبان و عرق بيدمشك هر يك پنج مثقال تخم شربتى يك مثقال پاشيده بايد كرد . و اگر صاحب اين مرض را اوجاع مفاصل باشد در منضجات و مسهلات آن سورنجان داخل نمايند . و اگر زن بود و ادرار طمث منظور باشد در سوداوى تخم كشوث و خشكدانه و مشكطرامشيع و در بلغمى حلبه و خسك دانه و مشكطرامشيع و كمافيطوس و كماذريوس . و اگر صفراوى باشد تخم خيارين تخم خربزه تخم كاسنى تخم كشوث و مانند اينها در منضجات و مسهلات آن اضافه كنند . و اگر اندك ماده باقى مانده باشد چند روز بعد فراغ از مسهل مداومت به اطريفلات مذكوره و معجون قنبيل نمايند سعفه و آن به قول شيخ از جملهء بثور قرحيه است كه اول به بثور مستحكهء خفيفهء متفرقه در چند مواضع آغاز كند و بعد آن بقروحى كه بر آن خشكريشه بود متقرح و ريش گردد و مائل بسرخى باشد و بر سر كودكان بسيار حادث شود و آن را بهندى گنج نامند و صاحب او را گنجه و نزد بلوغ زائل گردد و گاهى بر رو و گاهى در سائر بدن افتد و آن دو نوعست يكى رطب كه از آن زردآب سيلان كند و آن را شير بيخيه و سعفهء رطبه نامند و دوم يابس و اين نوع به غايت خشك باشد و پوست‌هاى تنك و سفيد از آن جدا شود و بقوبائيت يابسه ابتدا كند و بسيار باشد كه در سرما ثوران كند به سرعت و در گرما زائل شود و سبب سعفه رطوبت رديه حاده اكاله است كه با خون آميزد . و ايضاً اخلاط غليظه رديه پس غليظ از آن زير جلد محتبس شود و ورم و بثور پيدا كند و رقيق از آن منتشر گردد و به حدت و تاكل خويش جلد را ريش و فاسد كند و از آن زرداب لذاع سيلان نمايد و سبب نوع يابس آن خلط سوداويست بسيار كه رطوبت حريفه با وى آميزد پس به سوى جلد مندفع گردد و آن را فاسد كند و بخورد و قشور از آن جدا گردد . و صاحب كامل گويد كه سعفه قروحى است كه در سر حادث شود و آن را خشكريشه بود و آن انواع است نوعى را از آن شهدى گويند و حدوث او از بلغم شور بود و علامتش آن است كه او قروح بود و با وى در جلد سر سوراخهاى باريك شود و در سوراخهاى او رطوبت شبيه بشهد بود و نوعى از آن است كه آن را تينى نامند و آن قروح مستدير صلب است كه بالاى آن سرخى باشد و در جوف او چيزى مانند تخم انجير بود و نوعى است كه آن را اجود خوانند و آن نيز قروح مستدير صلب بود و با وى در سر سوراخهاى باريك بود الا سوراخهاى اين كمتر از سوراخهاى سعفه شهيده باشد و از آن رطوبت مانند آب گوشت بيرون آيد و نوعى ديگر از آن بثور كوچك سُرخ است كه در شكل بسر پستان مشابه باشد و از آن رطوبت شبيه بمائيت خون برآيد و نوعى از آن يابس سفيدرنگ شبيه بشوره است كه از آن پوست‌هاى سفيد جدا شود . و ابن الياس گويد كه حدوث سعفهء شيرينجى از فضلات عفنه و رطوبات فاسده بود و اين اكثر بصبيان حادث شود خصوصاً صبيان فربه را به سبب كثرت رطوبت ابدان و كثرت صعود بخارات و ضعف اعضاى ايشان و نوع سعفهء شهدى منبت اشعار را فاسد كند و نوعى ديگر از سعفه است كه برؤس الابر معروف است و در مسام و در بيخ مويها حادث شود و از آن رطوبت مانند آب گوشت سائل گردد و به قول طبرى مادهء مؤلد اين فضول غليظ مع كيفيت حاره حريفه بود و نوعيست ديگر كه آن را سعفهء حرما نامند و در جلد سر حادث شود خاصه . و هرگاه موى سر بتراشند جلد سر سرخ خالص الحمره ظاهر شود و باشد كه رنگ او بسياهى مائل بود و صاحب او از مس دست وجع دريابد . و جالينوس ذكر كرده كه اگر اين قرحه كند صاحب اوزان شفا نيابد . و اگر متقرح نگردد و به علاج موافق معالجه نمايند صحت يابد و گاهى با آن خارش دائم بود و گاهى از آن پوست باريك جدا شود . و خجندى گويد كه مادهء سعفه معروف برؤس ابر صفراوى حاد بود و صنفى ديگر از سعفه است كه آن را سعفهء سودا گويند و آن مائل بسياهى باشد . و جرجانى و ايلاقى مىنويسند كه سعفه و شيرينيه يعنى شيرينجى بثرها بود كه بر سطح بدن برآيد و در گوشت غائر نباشد ليكن بعضى فراخ شود و درد و خارش و سوزش كمتر بود و سعفه پيشتر بر جلد سر برآيد و شيرينيه بر سر دردى ديگر اعضا برآيد و سوزش شيرينيه زياده از سوزش سعفه و سائل‌تر از سعفه بود و آنچه از سعفه برآيد ريمى بود غليظ و لزج كه قوام او همچون قوام انگبين بود باشد كه رقيق‌تر بود و باشد كه خشك بود و هيچ از وى سيلان نكند و باشد كه شوره برآيد همچون نمك و آنچه از شيريينه سائل گردد رقيق بود . و انطاكى گويد كه سعفه قروحى است در اعضاى رأس و از فساد خلط پيدا شود و با وى موضع فاسد گردد و گاهى با وى ورم باشد و علامات او آن است كه اگر به سبب يكى از دو خلط رطب يعنى خون يا بلغم باشد سعفهء رطب باشد پس اگر از بلغم بود مواد او بسفيدى مائل باشد و الا اگر از خون بود بسرخى زند و آنچه به سبب يكى از دو خلط يابس يعنى صفرا يا سودا باشد علامتش تقشف و يبس و تيرگى سوداوى است و زردى صفراوى و خروج پوست مثل سبوس از هر دو و گاهى با صفراوى رطوبت مرارى بود